آنكه به ديوانگي در غمش افسانه ام
آه كه غافل گذشت از دل ديوانه ام...
تو چقدر عوض شدي. پيش تر از اين ناراحتيمو از نگام ميفهميدي.
اما ببين حالا كار به كجا رسيده كه متوجه اشك توي چشمام نميشي. تو چي مي دوني؟
چي مي دوني از اينكه چقدر سخته صبح تا شب باهات تو خيالم صحبت كنم ووقتي ديدمت
حتي روي سلام دادنم نداشته باشم؟ تو چي مي دوني كه من چقدر بهم سخت گذشت تا به نداشتنت
عادت كنم، تا عادت كنم كه وقتي ديدمت اشك نريزم و نگات نكنم؟ چي مي دوني از اين كه
هنوز دلم مي خواد به تو تكيه كنم، از اين كه بغض گلوت رو بگيره و تو مجبور بشي صبورانه لبخند بزني؟
لبخند به همون كسايي كه هيچ وقت نفهميدنت...
چي فكر مي كني؟ فكر مي كني چون مي خندم پس خداي شادي و خوشي ام؟ چون به تو
پشت ميكنم و اشكمو پاك ميكنم پس گريه نمي كنم؟
فكر مي كني چقدر مي تونم تحمل كنم؟ من فقط زماني ميخندم كه تو بخندي.
تنها دل خوشيم اينه كه روزي بياد كه خوش بخت ببينمت. خوش بخت تر از هميشه. همين. كليشه نميگم؛
قسم مي خورم فقط با ديدن خوشيت خوشحالم.خودتم اينو خوب مي دوني.
و ميدوني اين منم؛ كسي كه هميشه عاشقت بوده و هست و در هر زماني حاضر هركاري برات انجام بده...
و منم اينو خوب ميدونم كه هيچ وقت نميتونم تو رو داشته باشم و بگم كه مال توام...
مثل هميشه، ساده ميگم.
دوست دارم...
