تبليغاتX
به رویای من خوش آمدی

تاريخ: پنجشنبه بیستم دی 1386 ساعت :

 

یا رب الحسین

درباره او چه می توان گفت؟

         او که به وقت ولادتش

            بزرگ پیامبران

       غمگنانه به رویش خندید،

      و به گاه شهادتش،

    آسمان

  به تلخی برایش گریست،

   و خون او

خون خدا شد:

السلام علیک یا ثارالله !

او حقیقتی آسمانی بود،

         که فقط پنجاه و هفت بهار

  به زمین آمد،

        تا منظومه بزرگ عاشورا را بسراید

        و تا اراده خداوند در مورد او تحقق پذیرد،

و او را کشته خویش ببیند،

 و آگاه که سرخ ترین شقایق تاریخ شد

 باز به روضه فردوس بازگشت؛

                    و اگر نه چنین است

 چرا آن خونی که از پیشانی اش

  در کربلا تراوید

   و او آن را در کف گرفت،

و به آسمان پاشید،

               دیگر به زمین نیامد؟!

نوشته شده توسط سمیرا | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: چهارشنبه نوزدهم دی 1386 ساعت :

«مشیری»

گرچه با یادش، همه شب، تا سحر گاهان نیلی فام،

    بیدارم؛

گاهگاهی نیز،

                وقتی چشم بر هم می گذارم،

        خواب های روشنی دارم،

     عین هوشیاری!

    آنچنان روشن که من در خواب،

               دم به دم با خویش می گویم که:

بیداریست، بیداریست، بیداری!

***

اینک اما در سحرگاهی، چنین از روشنی سرشار،

         پیش چشم این همه بیدار،

                آیا خواب می بینم؟

                          این منم، همراه او؟

              بازو به بازو،

   مست مست از عشق، از امید؟

           روی راهی تاروپودش نور،

 از این سوی دریا، رفته تا دروازه خورشید؟

***

ای زمان، ای آسمان، ای کوه، ای دریا!

         خواب یا بیدار،

                                  جاودانی باد رویای رنگینم!

عزیزم دیشب بعد از یکسال خوابتو دیدم! یکسالی بود که خوابی ندیده بودم.

هر دو خوشحال بودیم. مخصوصا من.تو خوابم  مال خودم بودی. نشستیم.اما... سرتو رو شونم گذاشته بودی.

نگات که کردم... آره... نفسم بند اومد.اما خدا رو شکر که تعبیرش عمر بلند توست...

بیدار که شدم همه چیز خیس بود و چشمای من مثل همیشه سرخ و نمناک.

ساده میگم مثل همیشه. دوستت دارم!

نوشته شده توسط سمیرا | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: جمعه چهاردهم دی 1386 ساعت :

 

آفتاب را به تو نمیدهم

تا خرده خرده بشکانیش، و از آن هزار ستاره بسازی

ماه را به تو نمیدهم

تا به خاطر کوه نور، دریای مروارید را انکار کنی

ستاره ها را به تو نمیدهم

تا بگوئی خوشا شب های بی مهتاب

آسمان را به تو میدهم

تا ندانی چه باید کرد...

نوشته شده توسط سمیرا | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: جمعه چهاردهم دی 1386 ساعت :

 

می خواستم غنچه سرخی تقدیمت کنم که رفتی؛

آسمانی از ابر برایت ببارانم که رفتی؛

وقتی میرفتی، گل ها خشکیدند و باد آمد و تمام گلبرگ ها را برد...

وقتی رفتی کنج قفسی نشستم و تنهاییم را به آواز خواندم.

اما، باد هیچ گاه به یک جهت نمیوزد. باد به طرفم وزید و گل ها را باز گرداند!

پس می آیی... میدانم می آیی... من هم آسمانی از ابر برایت میبارانم.

تصمیم بزرگ...

سوزاندن شعرهایم... یادت آمد؟

سوزاندمشان تا نسوزانندم. احمقانه بود... دستخط تو نیز بینشان بود...

پشیمان شدم... کاغذی که عطر تو را میداد. نمیدانم چه سری در آن تکه کاغذ بود؟

حتی بعد از چند سال بوی عطر تو را میداد... هر بار که نگاهش میکردم خاطره آن روز زنده میشد...

چه روزی بود!!! برای من به تاریکی شب... یادت آمد؟ تو که یادت نمی آید! چه خیال خامی دارم.نه؟

به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد

که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد

با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر

هیچ کس! هیچ کس به تو مانند نشد....

نوشته شده توسط سمیرا | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: جمعه چهاردهم دی 1386 ساعت :

 

«معینی کرمانشاهی»

 

خانمان سوز بود آتش آهی گاهی

ناله ای میشکند پشت سپاهی گاهی

قصه یوسف وآن قوم چه خوش پندی بود

به عزیزی رسد افتاده به چاهی گاهی

روشنی بخش از آنم که بسوزم چون

رو سپیدی بود از بخت سیاهی گاهی

عجبی نیست اگر همدم یار است رغیب

بنشیند بر گل هرزه گیاهی گاهی

 

****

نفرین ابد بر تو که از پیکر عمرم

نیمی که روان داشت جدا کردی و رفتی

نفرین ابد بر تو که این شمع سحر را

در رهگذر باد رها کردی و رفتی

این بود وفا داری و این بود محبت؟

ای کاش نخستین سخنت رنگ هوس داشت

ای کاش که آن محفل دلساده فریبت

بر سر در خود مهر و نشانی ز قفس داشت

من عاشق احساس پر از آتش خویشم

خاکستر سردی چو تو با من ننشیند

باید تو ز من دور شوی تا که جهانی

این آتش پنهان شده را باز ببیند....

نوشته شده توسط سمیرا | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: سه شنبه یازدهم دی 1386 ساعت :

 

«فروغ»

بعد از آن دیوانگی ها ای دریغ

باور نادید که عاشق گشته ام

گوئیا او مرده در من کانچنین

خسته و خاموش و باطل گشته ام

هر دم از آئینه میپرسم ملول

چیستم دیگر، به چشمت چیستم؟

لیک در آئینه میبینم که وای

سایه ای هم زانچه بودم نیستم

همچو آن رقاصه هندو به ناز

پای میکوبم ولی بر گور خویش

وه که با صد حسرت این ویرانه را

روشنی بخشیده ام با نور خویش

ره نمیجویم به سوی شهر روز

بی گمان در قعر گوری خفته ام

گوهری دارم ولی آن را ز بیم

در دل مرداب ها بنهفته ام

میروم... اما نمی پرسم ز خویش

ره کجا..؟ منزل کجا..؟ مقصود چیست؟

بوسه می بخشم ولی خود غافلم

کاین دل دیوانه را معبود کیست؟

«او» چو در من مرد نا گه هر چه بود

در نگاهم حالتی دیگر گرفت

گوئیا شب با دو دست سرد خویش

روح بی تاب مرا در بر گرفت

آه.. آری... این منم... اما چه سود؟

«او» که در من بود دیگر نیست،نیست

می خروشم زیر لب دیوانه وار

«او» که در من بود، آخر کیست؟ کیست؟

نوشته شده توسط سمیرا | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: سه شنبه یازدهم دی 1386 ساعت :

...یک سال دیگر هم به سالهای زندگیم افزوده شد.

تا سال پیش لحظه شماری میکردم تا روز تولدم... اینبار اما، تبریکها نیز به دلم ننشست...

منتظرت بودم. اما.... باز هم خیالات به سرم آمده بود. فکر میکردم... اما فقط فکر بود.

بگذریم. از تو که دیگر نباید انتظاری داشت.

روز ششم دی، تا دیر وقت منتظر بودم، تو انقدر بی معرفت نبودی... غریبه ترین غریبه ها

که از آنها انتظاری نمیرفت یادم کردند. اما تو که آشنا ترینمی نبودی، هیچ وقت نبودی...

شب که شد خوابم نمیبرد؛ آشوبی که درونم ایجاد شده بود آرام نمیشد....

درونم هزاران نفر بودند که هر کدام نظری میدادند،

حرف میزدند، دادگاه تشکیل میدادند، مجرم میشناختند و تبرئه میکردند...

از آشفتگی خسته شدم خدایا....

چیز زیادی نمیخواهم؛فقط کمی آرامش...! زیاد که نیست؟؟؟

نوشته شده توسط سمیرا | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: سه شنبه یازدهم دی 1386 ساعت :

 

صدای سنگین سکوت؛

                             در ذهن خسته ام میشکند

از خویش دور افتاده ام لیک،

                               چراغی در دوردست ذهنم

                                                               سوسو میزند...

کسی فریاد میزند

                 با صدای بی صدا؛

                    آری،

                این صدای سکوت است که میشنوی...

 

***

یک زمان؛

       در یک مکان؛

         با مرگ میعاد خواهم داشت....

کاش

    آن زمان و آن مکان

                               اینجا و اکنون بود...

نوشته شده توسط سمیرا | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: پنجشنبه ششم دی 1386 ساعت :

 

خیال گم شدن دارم

به فکر رفتنم دیگر

هوا اینجا چه دلگیر است

هوای تازه میخواهم

دلم پوسید در این مه

به فکر برف و بارانم

چراغ مرده یعنی چه؟

دلم مهتاب میخواهد

ز هر چه سقف بیزارم

هوای دشت را دارم

من از این چاردیواری

ندارم خاطری دلشاد

من اینجا طوق بر گردن

به دستانم رسن دارم

مرا شوریست در رفتن

که نه شوقی بر این ماندن

نه بر پیدا شدن دارم.....

نوشته شده توسط سمیرا | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: پنجشنبه ششم دی 1386 ساعت :

 

شعر من بوی تو را گرفته باز

اشک باید بریزم

گریه باید بکنم

سر این حسرت جاویدانم

هوس دیدارت

گل کرده است

در تن خسته و درمانده من

من که دیگر نه منم، ویرانم

تو به یاد من ویرانه بمان

دلدارم...

*****

یاد چشمت را سپردم

دست پائیز و خودم را دست غم

فتادم همچو برگی خشک و بیجان

سالها را خاک کردم

لا به لایش آرزوها مرده بودند

ماهها را هم به دور انداختم

خالی تر از دستان بی چیز تو بودند

مپرس از روزهایم که چون گذشتند

که دوزخ بود بر من بی تو ایام

خنده هایم را به نرخ اندکی

حراج کردم

بی رمق بودند و بی رنگ

زهر خندی نو گرفتم؛

                           زیباست....!

نوشته شده توسط سمیرا | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: پنجشنبه ششم دی 1386 ساعت :

از راه دور بوی بهشت به مشام میرسد. از آن سو که رو از آفتاب ظاهر بر تافته ام،

دلم یخ زده بود؛ آن آفتاب حقیقی را در تو جستم. به سویت می آیم نه به پای ظاهر بلکه

با پای دل. چرا از من رخ میتابانی؟ تو چه میدانی در دلم چه آشوبی ست؟

تو چه میدانی که من بی تو چه سردم؟ تو چه میدانی که دنیای پوچ مرا چگونه معنا بخشیدی؟

تو چه میدانی که در نهان خانه قلبم تنها اسم توست که قلبم را ضربان میبخشد؟

تو چه میدانی؟

به سویت می آیم... بوی گلهای بهشت مرا به سویت نکشاند، همه گلها فدای تو...

تو بمان.

نوشته شده توسط سمیرا | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: پنجشنبه ششم دی 1386 ساعت :

جسمم همه اشک شد و چشمم بگریست

در عشق تو بی جسم همی باید زیست

از من اثری نماند این عشق از چیست؟

گر من همه معشوق شدم عاشق کیست؟

***

هرگز لبم از ذکر تو خاموش نشد

یاد تو ز خاطرم فراموش نشد

مذکور نشد نام تو بر هیچ زبان

که اجزای وجودم همگی گوش نشد

 

***

باز بیگانه ما رفت و ما هم رفتیم

گل گلخانه ما رفت و ما هم رفتیم

لنگ لنگان به کجایی که نمیدانستیم

دل دیوانه ما رفت و ما هم رفتیم

نوشته شده توسط سمیرا | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: پنجشنبه ششم دی 1386 ساعت :

امروز شنیدم رفته ای

                  و دلم باز شکست

                                 و تنم باز گریست

                                              و نگاهم پی یاری گم شد

               من چه تلخم امروز!!!

***

در عشق تو کس پای ندارد جز من

                            در شوره کسی تخم نکارد جز من

با دشمن و با دوست بدت میگویم

                            تا هیچ کست دوست ندارد جز من

نوشته شده توسط سمیرا | موضوع: | لينک ثابت |
   طراح زيبا ترين قالب هاي بلاگفا : احمد ترنجي