تبليغاتX
به رویای من خوش آمدی

تاريخ: چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386 ساعت :

به خداوندی خدا خیلی سخته آدم گل عشقشو تو باغچه کسی دیگه ببینه، اما فقط بگه:

گل من باغچه نو مبارک....

 

تو را از خود میرانم و زیر لب میخوانم کاش این بی مهری را باور نمیکردی...

از همون پارسال که گفتی دوست ندارم تصمیم گرفتم تو رفتارم نشون ندم که هنوز و بیشتر دوست دارم.

هر بار که میبینمت تمام سعیمو میکنم اما گاهی نمیتونم جلوی خودمو بگیرم. گاهی به خودم میام و میبینم که

بهت زل زدم. اما تو مثل همیشه حواست همه جا هست و پیش من نه... البته به قول «استاد» مردم که نمیتونن

خودشونو با ما هماهنگ کنن... مثلا تو نمیتونی چون میدونی من دوست دارم فقط جلوی من به دوستت نگی واست...

بگذریم. آخه یادآوری هم آزارم میده.

البته گاهی هم تند میشم اما بازم تقصیر من نیست....

در هر صورت فقط خواستم معذرت بخوام اگه نمیتونم جلوی خودمو بگیرم.

هر چند میدونم هیچ وقت نوشته هامو نمیخونی.

نوشته شده توسط سمیرا | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386 ساعت :

يک روز بعد ازظهر وقتی که با ماشين پونتياکش می کوبيد که بره خونه

زن مسنی ديد که اونو متوقف کرد. ماشين مرسدسش پنچر بود.

او می تونست ببينه که اون زن ترسيده و بيرون توی برفها ايستاده تا اينکه بهش گفت:

" خانم من اومدم که کمکتون کنم در ضمن من جو هستم."

زن گفت: " من از سن لوئيز ميام,   و فقط از اینجا رد می شدم.

بايستی صدتا ماشين ديده باشم که از کنارم رد شدن¸و اين واقعا لطف شما بود."

وقتی که او لاستيک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده شد

که بره,   زن پرسيد:" من چقدر بايد بپردازم؟"  و او به زن چنين گفت:

" شما هيچ بدهی به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطی بوده ام. و روزی  يکنفر

هم به من کمک کرد¸همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی

که بدهيت رو به من بپردازی¸بايد اين کار رو بکنی. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!"

چند مايل جلوتر¸زن کافه کوچکی رو ديد و رفت تو تا چيزی بخوره و بعد راهشو ادامه بده¸

ولی نتونست بی توجه از لبخند شيرين  زن پيشخدمتی بگذره که می بايست هشت ماهه باردار باشه و از خستگی روی پا بند نبود. .

او داستان زندگی پيشخدمت  رو نمی دانست¸واحتمالا هيچ گاه هم  نخواهد فهميد.

وقتی که پيشخدمت رفت تا بقيه صد دلار شو بياره¸زن از در بيرون رفته بود¸

درحاليکه بر روی دستمال سفره اين يادداشت رو باقی گذاشت.

اشک در چشمان پيشخدمت جمع شده بود¸وقتی که نوشته زن رو می خوند:

" شما هيچ بدهی به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطی بوده ام. و روزی  يکنفر

هم به من کمک کرد¸همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی

که بدهيت رو به من بپردازی¸بايد این کار رو بکنی. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!"

اونشب وقتی که زن پيشخدمت از سرکار به خونه رفت¸به تختخواب رفت.

در حاليکه به اون پول و يادداشت زن فکر می کرد.

وقتی که شوهرش دراز کشيد تا بخوابه به آرومی و نرمی به گوشش گفت:

" همه چيز داره درست ميشه دوستت دارم¸جو!"    

نوشته شده توسط سمیرا | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386 ساعت :

کار عمر آسان گرفتم کار عشق آسان نشد

سر به صحراها نهادم بهر دل سامان نشد

ناله را از یاد بردم دیگر این دل دل نماند

سرد و خاموش اوفتادم دیگر این جان جان نشد

دیده بر هر نقش بستم آنچه دیدم آن نبود

با حقیقت پیش رفتم آن چه گفتم آن نشد

قیدها را پاره کردم دردها نقصان ندید

زندگی را هیچ گفتم روشن این زندان نشد

اختیار گریه را دادم به چشم خود ولی

سیل بنیان کن برون زین چشمه جوشان نشد

پیکرم تا حد نابودی ز محنت سوده گشت

مشکلی بگشوده زین دندانه سوهان نشد....

نوشته شده توسط سمیرا | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386 ساعت :

هر سواری گم شود اندر غبار خویشتن

آن غبارم من که گم کردم سوار خویشتن

باید از خون جگر رنگین کنم طومارها

تا بگویم غصه ای از روزگار خویشتن

بی نیاز بودم از هر تعلق اما پیش از عشق

دادم از کف آخر کار اختیار خویشتن

پیش پای هر نسیم از بس تواضع کرده ام

همچو بید آخر شکستم اعتبار خویشتن

ظاهرم چون غنچه خندان باطنم گریان چو شمع

مانده ام حیران و سرگردان به کار خویشتن

قلب خونین را به آرامی تسلی میدهم

دم به دم با گریه های زار زار خویشتن

نوشته شده توسط سمیرا | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386 ساعت :

 

 

کوهنوردی پس از سالها تلاش و آماده کردن خود تصمیم گرفت به قله ای صعود کند.

بالا رفتن از آن کوه خیلی سخت بود اما کوهنورد فقط افتخار این صعود را برای خود میخواست...

پس تنها رفت.

شب که تاریکی همه جا را فرا گرفت و ابرها ماه را پوشاندند کم کم ترسید اما تنها بود...

او چیزی نمیدید. پایش لغزید و پرت شد.

آنقدر ترسیده بود و هراس داشت که تمام زندگیش از جلوی چشمانش میگذشت...

مرگ را جلوی چشمش میدید.فکر کرد که چقدر به مرگ نزدیک است.

ناگهان طنابی دور کمرش حلقه شد و او را متوقف کرد...

فقط گفت: خدایا کمکم کن!

صدایی از آسمان رسید:« از من چه میخواهی؟»

- خدایا نجاتم بده.

- «واقعا فکر میکنی من میتوانم کمکت کنم؟»

- البته که میتوانی کمکم کنی.

- « پس طنابی که دور کمرت هست ببر.»

مرد لحظه ای فکر کرد.... تصمیم گرفت....

محکم به طناب چسبید.

روز بعد گروه گشت جسد یخ زده ی مردی را پیدا کردند که بدنش به طناب آویزان بود و محکم طناب را چسبیده بود.

او فقط یک متر با زمین فاصله داشت...

اما ما با طنابمان چه میکنیم؟؟؟

نوشته شده توسط سمیرا | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386 ساعت :

کردی آهنگ سفر اما پشیمان میشوی

چون به یاد آؤی پریشانم پریشان میشوی

گر به خاطر آوری این اشک جانسوز مرا

آنچه من هستم در عاشقی آن میشوی

سر به زانو گریه هایم را اگر بینی به خواب

چون سپند از بهر دیدارم شتابان میشوی

عزم هجران کرده ای شاید فراموشم کنی

من که میدانم تو هم چون شمع گریان میشوی...

نوشته شده توسط سمیرا | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386 ساعت :

دختری خوابیده در مهتاب

چون گل نیلوفری بر آب

خواب میبیند.

خواب میبیند که بیمارست دلدارش؛

وین سیه رویا، شکیب از چشم بیمارش

باز میچیند.

مینشیند خسته دل در دامن مهتاب:

چون شکسته زورقی بر آب.

میکند اندیشه با خود:

از چه کوشیدم به آزارش؟

وز پشیمانی سرشکی گرم

میدرخشد در نگاه چشم بیدارش.

روز دیگر،

باز چون دلداده میمان به راه او،

روی میتابد ز دیدارش.

میگریزد از نگاه او.

باز میکوشد به آزارش....

نوشته شده توسط سمیرا | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: شنبه بیست و چهارم آذر 1386 ساعت :

انتظارت را میکشیدم

آنقدر طولانی ودراز بود که

به شب یلدا میمانست

وقتی آمدی

دیدارت

چنان کوتاه بود که

آه سرد من بلندتر ازآن مینمود....!

 

***

دیروز گذشت،

به تلخی و ناکامی،

امروز هم میگذرد...

در حسرت و حیرانی

و فردا..

آری فردا...

فردا و فرداها نیز خواهند آمد؛

اما چگونه...؟

نوشته شده توسط سمیرا | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: شنبه بیست و چهارم آذر 1386 ساعت :

رفت،

رفت و من را نادیده انگاشت...

مرا ندید، مرا که در کنارش بودم

هرم نفسهایم را نشنید و تمنای دستانم را

هیچ انگاشت

میپرستیدمش،

دار و ندارم بود

بهانه زندگیم

دلیل خنده هایم

یگانه دل خوشیم

درونم ریشه دوانیده بود

بسان تاک پیری در خاک

به دوست داشتنش عادت داشتم

همانند چشم ها به تماشا

و پاها به رفتار

شاید به دل کندن عادت داشت؛

با این همه من عاشقش بودم

و میمانم

نمیدانم چرا

این را هیچگاه نفهمیدم، هیچ گاه!

نوشته شده توسط سمیرا | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: شنبه بیست و چهارم آذر 1386 ساعت :

...تو دورتر نرفته ای که دست نیافتنی باشی، تو آشناترین غریبه ای،

در این شهر زندگی میکنی، چند کوچه بالاتر از کلبه بیرونقم و انگار که فرسنگها دوری از من

میشود تو را دید

میشود سراغت آمد

اما نه؛

سراغت را نخواهم گرفت و به دیدارت نخواهم آمد

چرا که میترسم، میترسم خاطرات شیرینم را مسموم کنی

تنها یادگارم از تو همین خاطراتند، میترسم از من بگیریشان...

تو آنقدر سنگدل و یل احساس شده ای که جرات دیدارت را ندارم.

آه که تو چقدر بیچاره ای، دلم به حالت میسوزد.

چرا که هیچگاه کسی تو را به اندازه من دوست نخواهد داشت...

نوشته شده توسط سمیرا | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: شنبه بیست و چهارم آذر 1386 ساعت :

 

(مشیری)

میگذرم از میان رهگذران مات

مینگرم در نگاه رهگذران کور

این همه اندوه در وجود و من لال

این همه غوغاست در کنارم و من دور

دیگر در قلب من، نه عشق، نه احساس

دیگر در جان من نه شور نه فریاد

دشتم اما در او نه ناله مجنون!

کوهم اما در او نه تیشه فرهاد!

هیچ نه انگیزه ای، که هیچم، پوچم!

هیچ نه اندیشه ای، که سنگم، چوبم!
همسفر غصه های تلخ غریبم

رهگذر کوچه های تنگ غروبم

آن همه خورشید ها که در من میسوخت

چشمه اندوه شد از چشم ترم ریخت!

کاخ امیدی که برده بودم تا ماه،

آه، که آوار غم شد و به سرم ریخت!

زورق سر گشته ام که در دل امواج

هیچ نبیند، نه نا خدا، نه خدا را

موج ملالم که در سکوت و سیاهی

میکشم این جان از امید جدا را

میگذرم از میان رهگذران مات

میشمرم میله های پنجره ها را

مینگرم در نگاه رهگذران کور

میشنوم قیل و قال زنجره ها را.

نوشته شده توسط سمیرا | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: دوشنبه دوازدهم آذر 1386 ساعت :


به آرزويي مرده؛

تو نيامده رفتي و مهر در دلم پژمرد.احساس لطيف دود شد و به هوا رفت.

ديگر هيچ چيز و هيچ كس نتوانست التيام بخش دل دردمندم باشد.

من در غبار بي كسي گم شدم و مانند مجنون سرگردان ماندم.

دلم هواي پر گشودن داشت و روحم در حسرت يك لحظه پرنده شدن بال بال زد، اما چه كنم كه نشد...

حالا هر روز از خود مي پرسم براي چه بايد بمانم وقتي همه ي آرزوهايم با رفتنت از بين رفت؟

من از دنيا هيچ نمي خواهم، فقط مي خواهم بدانم چه كسي مي تواند پاسخگوي متلاشي شدن روياهايم باشد؟؟؟

 

 

***

روزي كه آخرين نگاهت را به من هديه دادي از ياد نمي برم.

چشمانم باراني بود و دلم آشوب.روزي كه رفتي، در سراب كوير،

دلم گم شد... شايد نمي دانستي پرنده ي زخمي روحم پشت ميله هاي

قفس عاشقت بوده و راهي براي يافتنت نداشته است.

هنوز هم گلوي پر از بغض من، بعد از پركشيدن تو صدايت ميزند كه

شايد باد، صدايم را به گوشت برساند و و بشنوي كه،

هنوز دوستت دارم؛

ديوانه وار دوستت دارم...

نوشته شده توسط سمیرا | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: دوشنبه دوازدهم آذر 1386 ساعت :

از عابد پرسیدم بهشت کجاست؟

هیچ نمیدانست

از زاهد پرسیدم،

پاسخ داد:

مزد کار، پاداس عمل

آنهم در آخرت...!

به سراغ صوفی رفتم؛

شعری خواند،

چرخی زد،هوئی کشید و

دیگر هیچ...!

از عالم پرسیدم،

نقشه کشید،

وعده داد،

فلسفه بافت و گیجم کرد...!

عاشق شیدا میگفت

بهشت زیباست

وصفش دلرباست

میبینی در آتش هجرش میسوزم...!

دیوانه پا برهنه فریاد کشید

هی...

چه میگویی؟

چه میجویی؟

به کجا میروی؟

بهشت اینجاست؛

کوی یار،

کوچه دلدار،

خانه خمّارو

لذت دیدار.

نوشته شده توسط سمیرا | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: دوشنبه دوازدهم آذر 1386 ساعت :

دوست داشتم نمیدانستی

نمیخواستم بدانی...!

چقدر دوستت دارم...

هنگامی که در برابر دیدگانت،

سیلاب اشک از چشمانم

و در زلال چشمان سیاهت،

ترانه عاشقانه نگاهم

و در تمنای نگاهت،

لب ریز کاسه صبرم،

مشتم را باز کرد

بر این باور بودی که

رسوا شدم؛

شاید حق با تو باشد

چون دانستی

آنچه نمیخواستم میدانستی

ام

یقین دارم

سوگند میخورم

هنوز هم،

و هیچگاه نخواهی دانست

که،

چقدر دوستت دارم...

نوشته شده توسط سمیرا | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: دوشنبه دوازدهم آذر 1386 ساعت :

در سکوت زلا دیدارت گردبادی مهیب از تردید

در درونم به پیچ و تاب افتاد

آبی آسمان اندیشه تیره شد رعد و برق و طوفان شد

موج دریا لبه اضطراب افتاد

کشتی غول پیکر تصمیم سشوی آفاق میزد و میرفت

تندری بی امان در او پیچید

سرنگون شد به منجلاب افتاد

نقشه های خیال پندارم به امی وصال رخسارت

ریخت بر هم درون آب افتاد....

نوشته شده توسط سمیرا | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: دوشنبه دوازدهم آذر 1386 ساعت :

حرامت باد

کاش بودی از برایم

آنکه خوش جلوه نمودی

تو نبودی، نیستی آنکس

کز اول پیش من،

خوش مینمودی...

دوست داشتم آنکسی باشی

که هر شب

نیمه شبها تا سحر بر پای او،

اشک غم از دیده باریدم،

از برایش،

هر زمان، هر جا، فراوان

غصه میخوردم

من که در راهش

هزاران مرتبه

مردانه میمردم...!

هیچ میدانی تو را

تا چه اندازه پرستیدم؟

حرامت باد

که پاس حرمت احساس پاکم را ندانستی...

دریغ

افسوس

از این همه احساس...!

حرامت باد.

نوشته شده توسط سمیرا | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: شنبه دهم آذر 1386 ساعت :
دوستت دارم و دانم که تویی دشمن جانم

از چه با دشمن جانم شده ام دوست ندانم

ترسم این است که چون ماه نو انگشت نمایی

ورنه این نیست که از دست تو رسوای جهانم

«امروز دهم آذر. ده روز مونده» 

نوشته شده توسط سمیرا | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: چهارشنبه هفتم آذر 1386 ساعت :

جهانم زیباست!

جامه ام دیباست!

دیده ام بیناست!

زبانم گویاست!

قفسم هم طلاست!

بر این ارزد که دلم تنهاست؟!

نوشته شده توسط سمیرا | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: چهارشنبه هفتم آذر 1386 ساعت :

 

بگذاشتیم غم تو نگذاشت مرا

حقا که که غمت از تو وفادارتر است.....

کاش میدانستی با من چه کردی... کاش میدانستی چقدر تو را میخواهم، کاش میدانستی چقدر دوستت دارم و

کاش میدانستی بعد از رفتنت از من چه ماند...

یکتای من؛ به خداوندی خدا هیچ گاه ذره ای از دوست داشتنم کم نشد،

فقط و فقط خدا میداند که بعد تو بر من چه میگذرد...

اکنون که مینویسم، خسته ام از تظاهر، دلم هوای پرزدن دارد و پاهایم در بند تقدیر اسیر است.

اگر ذره ای با من بودی، اگر ذره ای دوستم داشتی، به سان سپیدی صبح بر تیرگی شبم امیدی بود...

به هوای تکیه بر شانه هایت تمام سختی ها برایم آسان میشد...

از من چه مانده؟ روحی زخمی، جسمی بیمار، فکری آشفته و درونی که هزاران نفر در آن نظر می دهند،

حرف میزنند، دادگاه تشکیل می دهند، مجرم میشناسند و تبرئه میکنند..

خسته ام از این آشفتگی...

کاش مرا میشناختی، افسوس که هیچ گاه مرا نشناختی و نمی خواهی بشناسی...!

نوشته شده توسط سمیرا | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: چهارشنبه هفتم آذر 1386 ساعت :

گفتم اي دل از پي دلبر نرو

در شكنج زلف افسونگر مرو

شرم كن دنبال شور و شر مرو

اي مسلمان از پي كافر مرو

مي روي ديوانه ي غافل كجا؟

زلف افسونگر كجا و دل كجا؟

***

هر دلي را عشق خوبان در دل است

كشت او را نامرادي حاصل است

راه عشق است، اين رهي بس مشكل است

پاي صد مجنون بدين ره در گل است

گر درين ره پا نهي رسوا شوي

واله و شوريده همچون ما شوي

***

تا به كوي عشق مسكن ساختي

ديدي آخر نقد هستي باختي

خود به گرداب بلا انداختي

قدر پندم را دلا نشناختي

رفتي و سرخيل بدنامان شدي

ديدي آخر آنچه گفتم آن شدي

***

هر كس كه عشقش رهبر است

آه بالاپوش و اشكش بستر است

هر كه را عشق نكويان در سر است

خون دل جاي مي اش در ساغر است

هر كجا عشق آتشي افروخته ست

خرمن هستي به يك آن سوخته است.

نوشته شده توسط سمیرا | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: چهارشنبه هفتم آذر 1386 ساعت :

( فريدون مشيري )

زمان نميگذرد،عمر ره نمي سپرد!

صداي ساعت شماطه،بانگ تكرار است

نه شنبه هست و نه جمعه!

نه پار و پيرار است!

جوان و پير كدام است؟زود و دير كدام؟

اگر هنوز جوان مانده اي به آن معناست،

كه عشق را به زواياي جان صلا زده اي.

ملال پيري اگر ميكشد تو را، پيداست؛

كه زير سيلي تكرار،

دست و پا زده اي!

زمان نميگذرد.

صداي ساعت شماطه بانگ تكرار است.

خوشا به حال كسي،

كه لحظه اش از بانگ عشق سر شار است.

نوشته شده توسط سمیرا | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: چهارشنبه هفتم آذر 1386 ساعت :

 

(م.اميد)

 

سكوت صداي گامهايم را باز پس ميدهد.

با شب خلوت به خانه ميروم.

گله اي كوچك از سگها بر لاشه ي سياه خيابان مي دوند.

خلوت شب آنها را دنبال مي كند،

و سكوت نجواي گامهاشان را ميشويد.

 

من او را به جاي همه برميگزينم،

و او ميداند كه من راست مي گويم.

او همه را به جاي من برميگزيند،

و من ميدانم كه همه دروغ مي گويند.

چه ميترسد از راستي و دوست داشته شدن،سنگدل برگزيننده ي دروغها.

صداي گامهاي سكوت را ميشنوم

خلوتها از باهمي سگها به دروغ و درندگي_بهترند.

 

سكوت گريه كرد ديشب.

سكوت به خانه ام آمد،

سكوت سرزنشم داد،

و سكوت ساكت ماند سرانجام.

چشمانم را اشك پر كرده است....

نوشته شده توسط سمیرا | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: یکشنبه چهارم آذر 1386 ساعت :

 

بت شيشه اي من! بخند........

بخند به گريه هاي من؛ خوش بخند...

تو خوش باش من از خوشيت خوش، جسمت ياريم نداد،

یک سالی مي شود كه شب و روز با خيالت ميگذرد!

كم كم عادتم شد كه با تو حرف بزنم، كم كم عادتشان شد كه ديوانه

خطابم كنند....

كم كم تنها تر شدم، كم كم شيدا تر شدم...

یک سال گذشت و يقين دارم حتي ثانيه اي فكرت مشغول نشد...

یک سال، به عبارتي سیصد و شصت و پنج روز، سیصد و شصت و پنج نامه ي باز نشده براي تو؛

اين روزها آنقدر پژمرده ام كه دوست ندارم آينه پذيراي سيمايم باشد.

چشمان من پرند از عكس تو... تاب ديدنشان را با آن نگاه مغرور ندارم،

از نگاه هايت بيزار شدم، تصور مي كردم ذره اي اهميت دارم تا

حد اقل به عنوان غريبه از من دفاع كني، بي هيچ نسبتي و دليلي،

تنها به جا آوردن انسانيت!!!

به اين باور رسيده بودم كه عشق و غرور در يك جا،

به معناي دروغي بودن يكي از آنهاست.... تصميم گرفتم راستي عشقم را به رخ بكشم...

اولين شب_كه آخرين شب بود_ آرامشي عميق داشت؛ چشمان از گريه خسته ام زود بر هم سوار شد.

روزهاي خوشيم به هفت روز كامل هم نرسيد، بازيچه شدم... اسباب بازيي در دست تو...

شايد هم دستمالي زيبا!!!! جالب بود؟؟ زيبا اما به لطف بازي تو كثيف....

اما روز هفتم؛ نفسم بريد، روحم مرد و بتم شكست... بتي شيشه اي كه از تو ساخته بودم و

مي پرستيدمش... حتي قطعه اي باقي نماند تا براي مرهم روح نيمه جانم، يا نوعي خود ارضايي،

به روي تاقچه ي قلبم بگذارم... من مانند خرمني سوختم و همه چيز دود شد و به هوا رفت....

بخند بت شيشه اي من!

شاید زیادی عشقم زیر دلت زد...

وقتی یاد چشمانت می افتم، چشمانم پر از اشک می شود، اشک هایی که دیگر معنایی ندارد....

فقط یک سوال؛ چرا؟؟؟

پشت همین چرا هزار سوال است که خدایا، تو می دانی، اما سکوت کرده ای... مثل...

مرا ببین، مثل شب تاریکم ، پر از سکوت ، پر از درد... شکستم، ویران شدم،

جز تو کسی این ویرانی را حس نکرد، حتی او... اما باز سکوت کردی، مثل...

ای کاش همیشه شب باشد، تاریکی.سکوت.تنهایی....

خدایا!

بندگانت لبخند هایم را میبینند، کسی نمیداند که پشت این چهره ی خندان،

یک دنیا غم هست... یکسالی میشود که از ته دل نخندیدم....

چشمهایم را ببین، تار میبیند.

دستهایم را ببین، میلرزد.

خسته ام از این به اصطلاح زندگی....

معشوقم رفت... خود خواهانه، حالا چه برایم مانده؟؟

کینه، نفرت، نفرین، سکوت، تاریکی، بدتر از همه، تنهایی...

ظاهرا تنها نیستم اما کسی نیست که مرا بشناسد... حتی نیمی از وجودم را...

بخند بت شیشه ای من؛

خوش بخند....

نوشته شده توسط سمیرا | موضوع: | لينک ثابت |
   طراح زيبا ترين قالب هاي بلاگفا : احمد ترنجي